#قطب_احساس_پارت_346
- سلام فکر کردم دیگه نمیای، اون هم بعد از اینکه برسام اومد اینجا و کلی داد و بیداد راه انداخت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
روناک لبش را به دندان گرفت.
پس برای همین بود که همه طور خاصی نگاهش میکردند،پرسید:
- چی گفت؟
- دنبال تو میگشت، هر سه تا اتوبوس رو گشت تا مطمئن شد نیستی، بعد هم رفت. خوب شد همراه من نیومدی و اِلّا
اگر پیدات میکرد الان مرده بودی.
- بیخیال دیگه تموم شد، نمیخوام بهش فکر کنم.
- امیدوارم دیگه برنگرده.
با روشن شدن اتوبوس صلواتی در دل فرستاد.
از تهران که خارج شدند جرت کرد موبایلش را روشن کند.
آنقدر میس و پیام تهدید آمیز از برسام داشت که ناخواسته احساس حالت تهوع گرفته بود.
موبایلش در دستش لرزید، با دیدن شماره عمو نفس راحتی کشید، جواب داد:الو
صدای عمو نگران بود:
- خوبی روناک؟
- خوبم عمو، چیزی شده؟
- عجب اشتباهی کردم گفتم یواشکی بری، این پسر دیوونه شده!
- چی شده عمو؟
- داره تمام تهران رو دنبالت میگرده.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
romangram.com | @romangram_com