#قطب_احساس_پارت_345

- حالا شاید بخوام تا یه جایی باهاش برم از اونجا بیا ببرش
- باشه
- فعلا بیا بریمنگاه دانلود رمان قطب احساس |

هر سه از جلوی دانشگاه دور شدند.
رفتند به سوپر مارکت روبروی دانشگاه.
روناک با استیصال به در دانشگاه نگاه میکرد، بالاخره بعد از یک ربع برسام ازدانشگاه خارج شد.
خیلی برافروخته به نظر میآمد، آتشهای عصبانیت که از چشمهایش زبانه میزد از همین فاصله هم میتوانست روناک را
بترساند.
نگاهی به موبایلش انداخت، خاموش بود و فقط خدا میدانست چند بار برسام با او تماس گرفته.
برسام سوار ماشین شد و رفت.
روناک نفس راحتی کشید و رو به اردیان گفت:
- فکر کنم بتونیم با اتوبوسها بریم.
- همین پسرِ بود؟
- آره
- خیلی خب، بریم تا حرکت نکردن.
وارد دانشگاه شدند، اتوبوسها در محوطه بودند.
اتوبوس مردانه و زنانه جدا بود، پس از اردیان خداحافظی کرد و راه افتاد سمت اتوبوس.
وارد اتوبوس شد، دنیا برایش کنار خودش جا گرفته بود.
کنار دنیا نشست و گفت: سلام

romangram.com | @romangram_com