#قطب_احساس_پارت_344

عصبی بود و بیتوجه از کنارش گذشته، درغیر این صورت محال بود او روناک را نشناسد.
روناک با ترس گفت:
- نباید من رو پیدا کنه.
- خب چه کار کنیم؟
- نمیتونیم فعلا بریم سمت اتوبوسهانگاه دانلود رمان قطب احساس |

- پس چه کار کنیم؟ نکنه منظورت اینه که با موتور بریم؟
روناک کلاه را درآورد و ناامید گفت:
- شانسی نیست، برسام پیدام میکنه و من رو میکشه.
اردیان اخم کرد وگفت:
- غلط کرده، مگه شهر هرته؟!
روناک با ترس گفت:
- لطفا تو خودت رو دخالت نده، تو رو ببینه هردومون رو میکشه.
- چرا این قدر ازش میترسی؟
- برسام آدم ترسناکیه.
- خیلی خب، تا قبل از این که ما رو ببینه بیا از جلوی دانشگاه بریم.
صدای پسری از کنارشان آمد: اردیان
اردیان چرخید سمتش، لبخندی زد و گفت:
- اومدی سهراب؟
- آره دیگه گفتی بیام موتور رو ببرم خونه.

romangram.com | @romangram_com