#قطب_احساس_پارت_343

اردیان که دید بیفایده است سکوت کرد.
بعد از پرداخت پول از مغازه بیرون رفتند که اردیان گفت:
- بهتره بریم درمونگاه.
- نه لازم نیست، اصلا درد کمرم رو فراموش کرده بودم.
- مطمئنی خوبی؟
روناک سر تکان داد، اینکه دیگر او را سوم شخص نمیخواند حالش را دگرگون میکرد.
کمی قلبش بیجنبه نبود؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |

دوباره سوار موتور شدند، راه دانشگاه را پیش گرفتند.
نباید خیلی دیر میرسیدند، روبروی دانشگاه نگه داشت.
هر دو پیاده شدند، روناک خواست کلاه را از سرش درآورد که صدای جیغ لاستیکهای ماشینی بلند شد.
فوری نگاهش به آن سمت چرخید، این ماشین خیلی به نظرش آشنا بود.
مردی که با خشونت از ماشین پیاده شد و در را بهم کوبید ضربان قلبش را بالا برد.
برسام بود که با اینهمه خشونت دنبال روناک آمده بود.
صدای اردیان آمد: بریم
- نه
- چرا؟
- پسر عموم اینجاست.
برسام از کنارشان گذشت و وارد دانشگاه شد.
چون کلاه روی صورت روناک را پوشانده بود قابل شناسایی نبود؛ اما روناک هم خوب میدانست که برسام در آن لحظه

romangram.com | @romangram_com