#قطب_احساس_پارت_342

- از روی تراس پریدی؟
- بله
- دختر نگفتی بلایی سرت بیاد ؟ الان خوبی؟
- نه، فقط کمرم درد میکنه.
- خیلی خب، از اینجا میریم دکتر.
ناخواسته گفت:
- نه بابا، بادمجون بم آفت نداره!
اردیان خندید که روناک باز خجالت کشید.
ماشینی کنار خیابان پارک کرد و پسری پایین آمد که اردیان به سمتش رفت و با هم دست دادند.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

روناک با این فکر که محسن باشد سلام کرد و او هم گرم جوابش را داد.
کر کره مغازه را بالا کشید، با هم وارد شدند، روناک مغازه را نگاه انداخت.
کفشهای زیبایی در قفسهها بود.
یک کفش اسپرت مشکی طلایی انتخاب کرد و سایز ۳۱را پوشید.
زیبا بود و این را اردیان هم تایید کرد.
خواست پولش را حساب کند که اردیان با اخم گفت: من حساب میکنم.
- نه آقای عبادی، نمیتونم این اجازه رو بدم.
- اولا آقای عبادی نه و اردیان، ثانیا با من بحث نکن لطفا.
روناک کارتش را روی میز گذاشت و گفت:
- کاری نکنین دفعه دیگه باهاتون خرید نیام، من دوست ندارم کسی بیهیچ دلیلی برام کاری بکنه.

romangram.com | @romangram_com