#قطب_احساس_پارت_341

- خیلی خب، بیا بریم یه کاریش میکنم.
به سمت موتور رفتند، اول اردیان سوار شد و سپس روناک.
مثل سری قبل کلاه ایمنی را روی سر روناک گذاشت، موتور را روشن کرد و راه افتاد.
روناک پرسید:کجا میریم؟
- میریم برات کفش بخرم.
- این وقت صبح کجا بازه؟!
- میریم بوتیک دوستم، الان بهش زنگ میزنم بره مغازهش رو باز کنه.
و موبایلش را درآورد.
روناک استعدادش را تحسین کرد، در همان حال که با یک دستش فرمان موتور را نگه داشته بود با دست دیگرش با
تلفن صحبت میکرد.
بعد از یک ربعی از روی پل گذشت و رفت روی پیاده رو پارک کرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

خودش پیاده شد؛ اما روناک همانطور نشست، تنها کلاهش را درآورد.
اردیان به مغازهای اشاره کرد و گفت:
- اینجاست، محسن هم هرجا باشه میرسه.
با شرمندگی گفت:
- ببخشید، واسه شما هم دردسر درست کردم.
- نه خواهش میکنم، فقط نگفتین مشکل چی بود؟
- پسر عموم نمیذاشت بیام، با اجازهی عموم مجبور شدم پنهونی بیام، از روی تراس پریدم، این شکلی شدم.
اردیان با چشمهای گرد شده گفت:

romangram.com | @romangram_com