#قطب_احساس_پارت_340

با صدای ترک خوردن شاخه با ترس به بالا نگاه کرد؛ اما قبل از آنکه فرصت انجام کاری داشته باشد شاخه شکست و
دومتر باقی مانده را روی زمین پرت شد، آخی گفت.
کمرش به شدت درد گرفته بود ونفسش تنگ شده بود.
خواست بلند شود که پایش تیر کشید، به هر سختی بود ایستاد.
پالتویش خاکی بود و بعضی جاهایش پاره شده بود!
یک لنگهی کفشش روی درخت گیر کرده بود و پایش هم لنگ میزد!
کوله را برداشت، رفتن پیش اردیان با این سرو وضع او را به تردید میانداخت!
به ناچار در را باز کرد.
اردیان را دید که به موتورش تکیه زده، در را بیشتر باز کرد که اردیان متوجه او شد.
مات نگاهش کرد، روناک میدانست آنقدر سرو وضعش داغون است که اردیان حق دارد شوکه شود،
با خجالت سرش را پایین انداخت که اردیان به سمتش آمد و گفت:
- خوبی روناک؟
چرا قلب آن دختر با شنیدن اسمش از زبان اردیان لرزید؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |

سری تکان داد و لب زد: خوبم.
- این چه وضعیه؟
- میشه بعدا توضیح بدم؟ الان باید بریم، وقت نیست.
- باشه؛ ولی کفشهات...
روناک از خجالت آنقدر محکم لبش را گاز گرفت که شوری خون را در دهانش حس کرد.
اردیان نفسش را بیرون داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com