#قطب_احساس_پارت_339

خط چشم را برداشت و با دقت پشت پلکش کشید، نازک و صاف، رژ صورتی رنگش را چاشنی لبهایش کرد.
ساکش را برداشت که میس اردیان روی موبایلش افتاد.
اگر از در میرفت ریسک بزرگی بود و ممکن بود برسام متوجه شود، پس در تراس را باز کرد و واردش شد.
ساک را پایین پرت کرد، ارتفاع زیادی نبود؛ اما نمیدانست از پسش بر میآید یا نه!؟
پایش را از روی نردهها رد کرد، نگاهش به کولر آبیرنگ پایین افتاد که برای اتاق اقدس خانم بود،
پایش را آرام رویش گذاشت تا صدا ندهد.
نگاهی به پایین انداخت و در دل خودش را لعنت کرد که ادای مرد عنکبوتی را درآورده!
به درخت پیر و پیچ خورده کنار دیوار نگاه انداخت، خشک و شکننده به نظر میامد.
دستهایش را محکم از نرده گرفت و یک پایش را روی درخت گذاشت.
یک دستش را از نرده رها کرد و فوری درخت را گرفت، با ترس پای دیگرش را روی درخت گذاشت،
صدای شکستن شاخه زیر پایش را شنید و لبش را به دندان گرفت تا جیغش برسام را بیدار نکند.
به نفس نفس افتاده بود.
پایش را آرام روی شاخه زیرین گذاشت، دستهایش به خاطره خشکی پوست درخت خراشیده شده بود و میسوخت.
امیدوار بود پالتوی چرمش پاره نشده باشد.
هر دو دستش را محکم از یک شاخه گرفت و پایش را روی شاخه بعدی گذاشت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

خواست پای دیگرش را هم رد کند که متوجه شد گیر کرده، با اینکه کفشش پاشنه بلندی نداشت؛ اما همان دو سانت هم
لای پیچ خوردگی شاخه گیر کرده بود.
هرچه پایش را کشید بیفایده بود، به ناچار پایش را از کفش درآورد و روی شاخه گذاشت.
چون شاخهی نازکی بود مجبور شد بیشتر وزنش را روی دستهایش که بند به شاخه بالایی بود بیندازد.

romangram.com | @romangram_com