#قطب_احساس_پارت_338
بیفکر گفت: ۷
صدای متعجب اردیان آمد: !۷
برای دزدکی فرار کردن از برسام باید ساعت ۷خانه را ترک میکرد، پس گفت:
- اگه زحمتی نیست ۷
- خوب چرا اینقدر زود؟
- به دلایلی
- باشه ۷میام دنبالتون
- ممنون خدانگهدار
- خداحافظ
تماس را قطع کرد، دلش میخواست دوباره عربی برقصد؛ اما از عواقبش میترسید.
با اینکه شاید قبول کردن پیشنهاد اردیان احمقانه بود؛ ولی او این حماقت را دوست داشت.
***
آلارم گوشی را قطع کرد، یک چشمش را باز کرد تا ساعت را ببیند.
ساعت 4302را نشان میداد.
بیحوصله بود؛ اما با یادآوری اردیان انرژی خاصی در وجودش سرازیر شد که باعث شد به سرعت به سمت دستشویی
برود.
صورتش را شست و بیرون برگشت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
از داخل کمد پالتوی چرم بلندش را همراه شلوار چرم مشکی رنگش را برداشت و به تن کرد، مقنعه مشکی رنگش را سر
کرد.
romangram.com | @romangram_com