#قطب_احساس_پارت_337

- ششنگاه دانلود رمان قطب احساس |

و از اتاق بیرون رفت.
روناک لبش را به دندان گرفت، صدای زنگ موبایلش فرصت فکر کردن را ازش گرفت.
با دیدن اسم مقدس آنقدر ذوق کرد که فرصت نکرد تعجب کند برای تماس اردیان.
جواب داد: الو؟
- سلام خانم رستگار
- سلام بفرمایید؟
- خواستم در مورد موضوعی باهاتون صحبت کنم.
- چه موضوعی؟
- فردا میاین دیگه؟
- بله
- خب گفتم سختتونه ماشین بیارین؛ یعنی اصلا نیازی هم نیست چون قرار با اتوبوس بریم، ماشینتون میمونه، اگه
بخواین من میام دنبالتون.
نتوانست لبخند نزند:
- زحمتتون میشه
- چه زحمتی؟ پس من ساعت ۷اونجام
- نه
- چی؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |


romangram.com | @romangram_com