#قطب_احساس_پارت_336

- مطمئنی جرات داری از اون کوه غرور فرار کنی؟
- من اون کوه غرور رو آب میکنم، نگران نباش
پوزخندی زد که معنای فحش را برایش داشت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

بعد از آمدن استاد دیگر صحبتی نشد، تا شب کلاس داشت.
هنگام برگشت دنیا را تا خانه رساند و خودش هم با تاخیر به خانه رسید.
باید پنهانی وسایلش را جمع میکرد، فردا حرکت میکردند.
کیف کوچکی برداشت و لوازم مورد نیازش را جمع کرد.
با تقهای که به در خورد صاف نشست، با این فکر که برسام است فوری چمدان را زیر تخت پنهان کرد.
برسام وارد اتاق شد.
جای تعجب داشت در زده! شاید میخواست اتفاق صبح تکرار نشود! پرسید: کاری داشتی؟
بیاحساس ترین نگاه ممکن را نثارش کرد و گفت:
- فردا نمیخواد بری دانشگاه، باید با هم بریم جایی.
چشمهایش را گرد کرد و گفت:
- کجا؟ من باید...
برسام میان حرفش پرید و با تحکم گفت:
- نمیخوام چیزی بشنوم، گفتم فردا میریم جایی، یعنی شما همراهم میای بدون اعتراض.
نباید خیلی اصرار میکرد تا شک نکند، پس سرش را پایین انداخت و گفت: چشم
- خوبه، حالا هم بگیر بخواب، صبح زود باید بیدار بشی.
- مثلا چه ساعتی؟

romangram.com | @romangram_com