#قطب_احساس_پارت_335
با سری پایین افتاده وارد آشپزخانه شد تا از عمو خداحافظی کند، سر که بلند کرد برسام را ندید، متعجب گفت:
- سلام عموجون برسام کو؟
- سلام عزیزم، نمیدونم والله، اومد تو رو برای صبحانه بیاره پایین، از بالا که اومد بیقرار از خونه زد بیرون!
لبش را به دندان گرفت، اشتهایش کامل کور شده بود.
از خانه بیرون زد و به اصرارهای عمو برای صبحانه خوردن توجهی نکرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
به دانشگاه که رسید اول از ثبت نامش در دانشگاه مطمئن شد.
وارد کلاس شد، کنار دنیا نشست و گفت:
- سلام دنیا خانم
- سلام بع بعی
چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
- تو شعور درست صحبت کردن نداری؟
- نچ
- مشخصه
خندید و گفت:
- وسایلت رو جمع کردی؟
- آره
- برسام مخالفت نکرد؟
- راستش برنامهی فرار چیدم، نباید بفهمه.
با چشمهای گرد شده گفت:
romangram.com | @romangram_com