#قطب_احساس_پارت_334
گوشی را در مشت فشرد، منتظر جواب بود؛ اما خبری نشد.
کم کم پلکهایش سنگین شد و خواب چشمهایش را ربود.
***
چشم که باز کرد فوری موبایلش را برداشت و نگاهش کرد، هنوز گیج بود؛ اما میدانست دیشب در انتظارِ چه خوابیده.
با دیدن مسیجی که با اسم سیو شده مقدس (معنی اسم اردیان) برایش آمده لبخند عمیقی زد و بازش کرد:
- سلام، شما هیچ وقت مزاحم نیستین، من دیروز ثبت نام کردم، فکر میکنم هنوز فرصت هست.
دلش میخواست بلند شود و هیجانش را طوری خالی کند.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
به سمت ضبط رفت، میدانست با آن لباس خواب قرمز که بلندیاش تا زیر باسن بود عربی رقصیدن احمقانهست؛ اما
باید تخلیه میشد.
صدای آهنگ را بلند کرد، موهایش روی شانههایش ریخته بود، چشمهایش بعد از بیدارشدن حالت زیبایی پیدا کرده بود.
با آهنگ خودش را تکان میداد، با این فکر که اردیان هم در این اردو همراهش است حرکاتش تندتر شد.
ناگهان از داخل آینه چشمش به برسامی افتاد که مات و مبهوت نگاهش میکرد.
چرخید سمتش، پایین لباسش را گرفت و به سمت پایین کشید تا پاهای سفیدش را بپوشاند؛ اما فایدهای نداشت.
نفسهای برسام تند شده بود، قدمی جلو آمد که روناک لب زد:
- اینجا چه کار میکنی؟
برسام دستش را در موهایش فرو کرد و با قدمهای سریع از اتاق خارج شد.
روناک نفس حبس شدهاش را آزاد کرد، آهنگ را قطع کرد و آن لباس نیموجبی را که مایهی آبروریزی شده بود را عوض
کرد تا برود دانشگاه.
کولهاش را برداشت و از پلهها پایین رفت.
romangram.com | @romangram_com