#قطب_احساس_پارت_333

- ولی من میخوام اجازه بدم تو بری.
روناک با چشمهای گرد نگاهش کرد و گفت: چی!؟
- به یه شرط.
هیجان زده گفت: هر چی بگین قبوله
- برسام نباید بفهمه.
- مگه میشه؟
- آره بهش چیزی نمیگی، وقتی کار از کار گذشت و رفتی، اون موقع دیگه عیب نداره.
- ولی وقتی برگردم من رو میکشه.
- تا اون موقع یه فکری به حالش میکنیم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

روناک عمویش را بغل کرد و گفت:
- خیلی دوستتون دارم عموجون
- من هم همین طور عزیزم.
سپس بلند شد و گفت: دیگه بخواب.
- شب بخیر.
عمو اتاق را ترک کرد.
روناک موبایلش را برداشت، تردید داشت؛ ولی برای به جان خریدن همچین خطری باید از آمدن اردیان مطمئن میشد.
اس ام اس داد:
- ببخشید دیر وقت مزاحم میشم، خواستم بپرسم فرصت ثبت نام برای اردوی مشهد تموم شده؟ و sendرا زد.
ضربان قلبش بالا رفته بود، سوالش بهانه بود!

romangram.com | @romangram_com