#قطب_احساس_پارت_332
- پول احتیاج داری؟
قبل از او برسام گفت: اجازه رفتن نداری.
- چرا؟
- چون من میگم.
- ولی من میخوام برم.
- همین که گفتم.
- من...می...رم
برسام محکم دستش را روی میز کوبید و با لحن خشنی گفت:
- اگه زبونم رو نمیفهمی یه جور دیگه حالیت کنم!
روناک ساکت شد، دروغ بود اگر میگفت از این پسر نمیترسد.
عمو غمگین نگاهش کرد که روناک "ببخشیدی" گفت و میز را ترک کرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
وارد اتاق شد و در را محکم به هم کوبید، روی تخت نشست و اشکهایش روان صورتش شد.
خسته شده بود از زورگوییهای برسام و خاموش ماندن در برابرش.
نمیدانست چقدر گریه کرد که تقهای به در خورد و عمو آمد داخل.
روناک فوری اشکهایش را پاک کرد که عمو گفت: گریه میکنی دخترم؟
- نه چیزی نیست عموجون.
عمو کنارش نشست و گفت:
- همهی حرفهات رو قبول دارم، میدونم برسام زورگوئه.
- مهم نیست من عادت دارم.
romangram.com | @romangram_com