#قطب_احساس_پارت_331
خاطر اخلاق خوبت همه اونجا خجالت میکشن ازت درخواست حقوق کنن، به حرف همه هم گوش میدی، به خدا عمو از
کجا میخواد آدمی مثل تو پیدا کنه؟! حقا که پسر خوبی تربیت کرده!
برسام سمتش خیز گرفت که روناک داد زد: غلط کردم به خدا.
برسام لبش را به دندان گرفت تا خندهاش را پنهان کند.
عمو، روناک را پشت خودش کشید و گفت:
- به دختر من دست بزنی میکشمتها!
برسام با چشمهایش برای روناک خط و نشان کشید و رو به پدرش گفت:
- بریم شام بخوریم.
- باشه من برم لباس عوض کنم.
روناک گرسنه نبود؛ اما برای مطرح کردن موضوع اردو همراه برسام به آشپزخانه رفت و پشت میز نشست.
اقدس خانم سوپ و کتلتهای خوشمزهاش را روی میز چیده بود.
روناک دست برد سه تا کتلت برداشت و همراه ترشی که اقدس خانم سر میز گذاشته بود شروع به خوردن کرد.
برسام پوزخندی زد و گفت: خفه نشینگاه دانلود رمان قطب احساس |
روناک با پررویی مقداری سوپ برای خودش ریخت و گفت:
- تو نگران من نباش
عمو وارد آشپزخانه شد و سرمیز نشست.
همه مشغول غذا خوردن بودند که روناک گفت: عموجون
- جونم؟
- میگم دانشگاهمون یک اردوی ۷روزهی سیاحتی به مشهد گذاشته، میخوام با دوستهام برم.
romangram.com | @romangram_com