#قطب_احساس_پارت_330
- آقا برسام ناهار خونه نبودن.
سری تکان داد.
بعد از خوردن غذایش از آشپزخانه خارج شد.
روی کاناپه نشست، TVرا روشن کرد و شبکهها را بیهدف تغییر داد.
صدای در نشان میداد عمو آمده، روناک با لبخند به استقبالش رفت:
- سلام عموجون
- سلام عزیز عمو
و روناک را با عشق در آغوش کشید، تنها یادگار برادرش بود.
روناک از او جدا شد و گفت: خسته نباشین.
- اگر برسام تو کارها کمکم میکرد خسته نمیشدم؛ اما این پسر به جز کلوپ ورزشیاش به هیچی علاقه نداره.
- عیب نداره عمو جون، از پسر بداخلاقتون چه انتظاری دارین؟
دید که چشمهای عمو گرد شد، ادامه داد:
- چرا چشمهاتون رو اونطوری میکنین عمو؟ مگه دروغ میگم؟ هم بداخلاقه هم زورگو!
عمو دستی به پشت گردنش کشید و گفت: روناکنگاه دانلود رمان قطب احساس |
- تو رو خدا از پسرتون دفاع نکنین که دل خوشی ازش ندارم.
عمو به پشت سرش اشاره کرد.
روناک با تردید چرخید و با دیدن برسام که دست به سینه نگاهش میکرد آب گلویش را قورت داد، قدمی به عقب
برداشت و گفت:
- داشتم به عمو میگفتم اگه تو توی کارهای شرکت کمکش کنی شرکت زود به اوج میرسه، این قدر که آقایی، اصلا به
romangram.com | @romangram_com