#قطب_احساس_پارت_329

نفس راحتی کشید، گاهی این خانه را با پادگان اشتباه میگرفت.
وارد آشپزخانه شد و گفت: اقدس خانم
اقدس در یخچال را بست و گفت: جونم خانم؟
- غذا چی داریم؟
- هنوز شام حاضر نشده؛ ولی از ماهیِ ظهر مونده، گرم کنم خانم؟
- قربون دستت گرم کن، فقط این شام رو زود درست کن تا این دراکولا نیومده بگه من شام درست کنم.
اقدس چنگی به گونهاش زد و گفت:
- خانم جان اینطوری نگو، آقا برسام بفهمه میکشدتون.
- من که ازش نمیترسم.
اقدس طوری نگاهش کرد که به راحتی میشد از چشمهایش خواند "خر خودتی"
روناک روی صندلی نشست و منتظر ماند پلو ماهیِ ظهر گرم شود.
اقدس بشقاب را همراه سس انار روبرویش گذاشت، روناک با لذت سس را روی ماهیاش خالی کرد.
چند قاشقی بیشتر نخورده بود که برسام وارد آشپزخانه شد، لیوانی آب برای خودش ریخت و نیم نگاهی به روناک
انداخت.
هیچوقت ماهی دوست نداشت.
روناک با لجبازی قاشقی را با لذت به دهان برد که برسام چشم غرهای نثارش کرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

روناک هم پشت چشمی نازک کرد.
از آشپزخانه خارج شد که روناک پرسید:
- برسام ناهار چی خورد؟

romangram.com | @romangram_com