#قطب_احساس_پارت_328


- باشه پس من اسمت رو مینویسم.
- اوکی بای.
- بای.
تماس را قطع کرد، از اتاق بیرون رفت.
هیچ چیز نمیتوانست این حال خوش را از او بگیرد.
نگاهی به نردهها انداخت و با شیطنت رویش نشست و سر خورد.
با دیدن شخصی که پایین پلهها ایستاده بود جیغ خفهای زد و به سمتش پرت شد.
برسام محکم گرفتش، با این حال چند قدم عقب رفت.
روناک با ترس چشمهایش را باز کرد و با چشمهای مشکی و وحشی برسام روبرو شد.
پاهایش دور کمر آن پسر مغرور حلقه شده بود و دستهایش قلاب گردنش بود.
لبش را به دندان گرفت که نگاه برسام روی لبش چرخید.
فوری پاهای روناک را از دورش باز کرد و به عقب هولش داد و غرید:
- مگه تو بچهای که این کارها رو میکنی؟
- خوب دلم خواست از رو نردهها سر بخورم.
- به دلت یاد بده از این چیزها نخواد و اِلّا خودم مجبور میشم یادش بدم.
و به سمت اتاقش رفت.
روناک پشت سرش شکلکی درآورد که برسام چرخید و او فوری چهرهاش را عوض کرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

برسام با چشمهای ریز شده نگاهش کرد و وارد اتاقش شد.

romangram.com | @romangram_com