#قطب_احساس_پارت_327

روناک با لبخند در را بست و ماشین را روشن کرد.
در هنگام رانندگی موبایلش را برداشت، میسی روی موبایل اردیان انداخت و موبایل را روی صندلی پرت کرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

آن پسر برایش فرق داشت، مغرور نبود و این قشنگترین صفت او بود.
به خانه که رسید حس خوبی داشت، انگار که روی ابرها بود.
وارد اتاقش شد، لباسهایش را با یک تیشرت سورمهای و شلوار 02سانتی سفید عوض کرد.
شانهای به موهایش زد که موبایلش زنگ خورد، با دیدن اسم دنیا لبخندی زد و جواب داد:
- سلام دنیا خانم
- سلام چطوری؟
- خوبم، تو چطوری؟
- من هم خوبم، زنگ زدم بپرسم اردوی سیاحتی به مشهد رو میای؟
متعجب پرسید: اردو؟! کدوم اردو؟
- اوه یادم نبود خانم معلم شدی خیلی سرت شلوغه، یه اردوی ۷روزه به مشهد گذاشتن، تا دو روز دیگه باید ثبت نام
کنیم، وای که خیلی خوش میگذره.
- فقط ما یا تمام دانشگاه؟
- هر کس دلش بخواد.
با یادآوری اردیان لبخندش عمیق شد و گفت: میام.
- برسام میذاره؟
لبخند جایش را به اخم داد:
- از عموجونم اجازه میگیرم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

romangram.com | @romangram_com