#قطب_احساس_پارت_326

کند.
آهی کشید و در را باز کرد که صدای اردیان متوقفش کرد: خانم رستگار
روناک چرخید سمتش و گفت: بله؟
اردیان کاغذی سمتش گرفت و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- این شمارهی منه، گفتم هر وقت ماشینتون خراب شد بهم زنگ بزنین بیام درستش کنم.
روناک سرش را پایین انداخت تا اردیان لبخندش را نبیند.
کاغذ را گرفت و گفت: حتما بهتون زنگ میزنم.
اردیان با سرخوشی خندید و گفت:
- پس امیدوارم زودتر ماشینتون خراب بشه.
روناک متعجب نگاهش کرد که اردیان هول کرد و گفت:
- نه؛ یعنی منظورم اینه که امیدوارم ماشینتون خراب نشه، آخه هوا سرده و...
روناک پرید در حرفش: من دیگه باید برم شرمنده.
- بله بله، مراقب خودتون باشید، خداحافظ.
- خدانگهدار.
سوار ماشین شد که اردیان فوری در را گرفت و گفت:
- راستی شمارهتون رو میتونم داشته باشم؟
روناک یک تای ابرویش را بالا انداخت که باز اردیان متوجه خرابکاریاش شد و گفت:
- اِ، نه چیزه، یعنی میگم...اصلا بیخیال، خدانگهدار.
و فوری به سمت موتورش رفت.

romangram.com | @romangram_com