#قطب_احساس_پارت_325
در آخر رو به آنها کرد و پرسید:
- کسی سوال نداره؟
تنها اردیان دستش را بلند کرد.
متعجب چشم در کلاس چرخاند، نمیدانست چرا هیچ وقت کسی از او سوال نمیپرسد!
رو به اردیان گفت: مشکل شما چیه؟
اردیان بیحرف نگاهش میکرد، روناک دوباره گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- آقای عبادی مشکل کجاست؟
باز هم اردیان حرفی نزد.
با ضربهی دوستش که به شانهاش خورد به خود آمد و گفت: بله؟
روناک اخم ریزی کرد و گفت:
- حواستون کجاست؟
اردیان بلند شد و گفت: ببخشید، من باید برم.
و خیلی سریع از کلاس بیرون زد.
روناک اجازه نداد آثار تعجب زیاد در چهرهاش بماند، وسایلش را جمع کرد و گفت:
- خسته نباشید بچهها.
و از کلاس بیرون رفت
رفتار اردیان برایش تعجب آور بود.
دوشنبهها فقط برای تدریس میآمد و کلاس دیگری نداشت، پس به سمت پارکینگ رفت.
با دیدن اردیان که به ماشینش تکیه داده بود در دل آرزو کرد کاش ماشینش روشن نشود تا بتواند کمی موتورسواری
romangram.com | @romangram_com