#قطب_احساس_پارت_324
- کجا؟ تازه اومدی!
- فقط اومدم مطمئن بشم حالت خوبه، فردا بعد از دانشگاه اگه تونستم میام پیشت.
با ناراحتی سر تکان داد.
ازش خداحافظی کرد و از خانه بیرون زد.
باز سوز سرد تنش را لرزاند.
از کوچه بیرون رفت که صدای آشنایی را شنید:ترلان.
متعجب چرخید سمتش و گفت:
- کوروش تو اینجا چه کار میکنی؟! مگه نرفتی؟!نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- گفتم که نمیتونم این وقت شب تنهات بذارم، موندم تا خونه همراهت باشم.
لبخندی که روی لب ترلان نشست ناخواسته بود.
کوروش به سمتش آمد، این عسلیها داشت در زندگیاش پررنگ میشد.
***
وارد کلاس شد.
کسی به احترامش بلند نشد، جز پسرک تخسی که این روزها دلیل لبخند زدنش شده بود.
اردیان که بلند شد دوستانش هم به اجبار بلند شدند.
روناک لبش را به دندان گرفت تا نشان ندهد چقدر ذوق کرده.
"بفرماییدی" گفت که نشستند.
درس را شروع کرد، در حقیقت کلاس رفع اشکال بود؛ اما میتوانست امتحان هم بگیرد.
تا پایان کلاس او توضیح میداد و دانشجویان گوش میدادند.
romangram.com | @romangram_com