#قطب_احساس_پارت_323

- یعنی چی که نمیذاره؟ مگه دست اونه؟
- آره دست اونه، نمیخواد بذاره درس بخونم.
به هق هق افتاد.
در آغوش گرفتش و گفت: به مادرت بگو.
- اون نمیتونه کاری بکنه.
- خب به آقای سالکی بگو، عموی بنیامین.
- نمیخوام پای کسی رو به زندگی شخصیم باز کنم.
- پس میخوای چکار کنی؟
میان گریه نالید: نمیدونم.
- این طوری که نمیشه هر غلطی میخواد بکنه!نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- ترلان! اون شوهرمه.
- ببخشید.
ترلان اجازه داد خوب در آغوشش گریه کند تا آرام شود.
گلبرگ ازش فاصله گرفت، اشکهایش را پاک کرد و گفت: ببخشید، سر تو رو هم به درد آوردم.
- نه این چه حرفیه، تو که اینجوری نبودی گلبرگ!
پوزخندی زد، قلب ترلان مچاله شد.
در زندگیاش سختی زیاد کشیده بود، سختیهایی که ترلان نمیتوانست حتی یک کدامشان را تحمل کند.
گلبرگ بلند شد و گفت: برم شام درست کنم.
ترلام هم فورا بلند شد: نه من دیگه میرم.

romangram.com | @romangram_com