#قطب_احساس_پارت_322

- چه زحمتی؟ نمیتونم بذارم این وقت شب تنها بری.
لبخندی زدم و گفت: ممنون.
به سمت خیابان رفت، تاکسی گرفت، هر دو سوار شدند.
گرمای ماشین لذت بخش بود و این لذت وقتی بیشتر میشد که حس میکرد کوروش همراهش است.
نیم ساعت بعد رسیدند، از کوروش خداحافظی کرد و پیاده شد.
منتظر نماند تاکسی برود، زنگ را فشرد و چند ثانیه بعد صدای گرفته گلبرگ آمد: کیه؟
- منم گلبرگ.
در با صدای تیکی باز شد، فوری وارد شد.
بیرون خیلی سرد بود، وارد خانه نیمه تاریک شد.
گلبرگ با لبخند تصنعی به استقبالش آمد؛ اما چشمهای سرخش راز دلش را لو میداد.
پرسید: خوبی گلبرگ؟
- آره خوبم بیا بشین.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- بنیامین کجاست؟
- رفت شرکت، من حوصله نداشتم خونه موندم.
- خوب به نظر نمیای! چرا تلفنهام رو جواب نمیدادی؟
چانهاش از بغض لرزید.
ترلان نگران گفت: چی شده گلبرگ؟
- بنیامین دیگه نمیذاره بیام دانشگاه.
متعجب لب زد:

romangram.com | @romangram_com