#قطب_احساس_پارت_321
با دیدن بستنی که هنوز روی بینی کوروش بود به خنده افتاد.
کوروش لبخند محوی زد و گفت:
- بخند وروجک، به تلافی منم میرسه.
دوباره شروع به قدم زدن کردند، از شدت سرما بدن ترلان بیحس شده بود.
کوروش نگاهش کرد و گفت: سردته؟
- یکم.
- فکر کنم باید برم ماشین بخرم، اینطوری سرما میخوری.
متعجب نگاهش کرد و گفت:
- من سرما میخورم؟
باز هول شد؛ اما ندانست ترلان را غرق لذت کرده. به خاطر او میخواست ماشین بخرد؟
لبش را به دندان گرفت تا لبخندش را از کوروش پنهان کند.
کوروش به رستورانی اشاره کرد و گفت:
- بریم شام بخوریم؟ گرم هم بشیم؟
ترلان به ساعتش نگاه انداخت و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- فرصت زیادی ندارم، باید خونه دوستم هم برم یکم نگرانشم، اگر بشه یه وقت دیگه.
- باشه هر طور راحتی.
- پس من میرم دیگه.
- من هم تا اونجا همراهت میام.
- نه زحمتتون میشه.
romangram.com | @romangram_com