#قطب_احساس_پارت_320
با خوردن بستنی لرز به تنش افتاده بود.
هوا بینهایت سرد بود و آنها شاید احمقترین آدمهای کره خاکی بودند.
کوروش دستهایش را بهم مالید و گفت:
- چه سرده.
- آره دماغم یخ کرد.
خندید و گفت: دماغت؟! جای دیگهای نبود یخ بزنه؟
- خودت رو مسخره کن.
و بستنیاش را نوک بینی کوروش زد و بیتوجه به چشمهای گرد شدهاش فرار کرد.
صدای قدمهایش را پشت سرش میشنید.
زمین کمی سُر بود، محکم زمین خورد و آخی گفت.
کوروش آمد بالای سرش و نگران گفت: خوبی؟
- آخ آخ کمرم شکست.
نگاهی به اطراف انداخت، خدا را شکر خلوت بود و ضایع نشد.
کوروش دستش را گرفت تا بلندش کند که پایش سُر خورد و خودش هم کنارش افتاد.
صدای قهقه ترلان بلند شد.
کوروش لبش را به دندان گرفت و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- ببین چه کار میکنی دختر؟
بلند شد، ترلان هم به کمکش بلند شد.
مچ پایش کمی درد گرفته بود و لنگ میزد.
romangram.com | @romangram_com