#قطب_احساس_پارت_319
- خب، خب خواستم یکم بیشتر درمورد سمیر صحبت کنیم.
ترلان متعجب پرسید: سمیر!؟
- خب، تنها سمیر که نه، درمورد خودمون.
- خودمون!؟
مستاصل دست به پیشانیاش کشید و گفت:
- یعنی میگم، در مورد اینکه چطوری پدرتون رو راضی کنیم تا بریم مسافرت.
ترلان لبخند شیطنتآمیزی زد، نخواست بیشتر از این اذیتش کن، به بستنی فروشی اشاره کرد و گفت:
- بریم بستنی بخوریم؟
کوروش نفس راحتی کشید و گفت: تو این سرما؟
ترلان با تمسخر گفت:
- آره، این طوری بهتر میتونیم درمورد رفتن به سفر صحبت کنیم، راستی من زیرانداز ندارم، شما بردارین.
و سریعتر از او به سمت مغازه رفت، خندهاش گرفته بود.
ترلان هم به صحبت درمورد خودشان بیمیل نبود.
دو تا بستنی قیفی گرفت، کوروش تمام مدت نگاهش میکرد.
بستنی را سمت کوروش گرفت و گفت: بفرمایید.
- زشته دختر! تو خیابون بخوریم؟
- نه، شما میتونی بری تو مغازه من تو خیابون میخورم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
بستنی را به اجبار گرفت، کنار هم قدم میزدند.
romangram.com | @romangram_com