#قطب_احساس_پارت_318

چرخید سمتش و گفت: بله؟
به ساعت که 5را نشان میداد اشاره کرد و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- کجا میری این وقت شب؟
- با گلبرگ میرم بیرون.
- سرما نخوری.
- نه، حواسم هست، راستی بابایی ماشین چی شد؟
- با اون بلایی که تو سرش آوردی دادمش به یه اوراقی، صلاح میدونم فعلا ماشین نداشته باشی، دفعهی قبل خیلی
نگرامون کردی.
معترض گفت: اِ بابا حالا که زمستون شده!؟
- دختر دست فرمونت خوب نیست، همون راه رو با تاکسی بیا و برو امنیتش بیشتره، حالا هم برو گلبرگ رو معطل نذار.
- چشم خداحافظ.
از خانه بیرون زد.
با یادآوری گلبرگ نگرانی به قلبش سرازیر شده بود، نمیدانست چرا از ظهر جواب تلفنهایش را نمیداد!
سر خیابان ایستاد، کوروش منتظرش بود.
با دیدنش به سمتش آمد و با لبخند گفت:سلام.
- سلام.
ترلان کنارش شروع به راه رفتن کرد، پرسید:
- چرا خواستین همدیگه رو ببینیم؟
کوروش کمی هول کرد و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

romangram.com | @romangram_com