#قطب_احساس_پارت_317
او نمیتوانست گلبرگ را از درس خواندن منع کند.
با گریه گفت: التماست میکنم بنیامین، من برای دانشگاه رفتن زحمت کشیدم، تو رو خدا این کار رو نکن.
اخم کرد و گفت:
- برای همچین چیزی حق نداری گریه کنی.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
گلبرگ داد زد:
- لعنتی من خودم رو کشتم تا رشتهای که میخوام قبول شدم، تو چی میفهمی وقتی شب تا صبح فقط به عشق
دانشگاه و پزشکی درس میخوندم؟ تو چی میفهمی وقتی از شدت تب چشمهام باز نمیشد؛ اما میخوندم چون هدفم
برام مهم بود، حالا میگی حق ندارم برم دانشگاه؟
بنیامین طاقت نداشت در چشمهایش نگاه کند و حرف بزند، پس سرش را پایین انداخت و گفت:
- حرف من یکیه، نمیتونی نظرم رو عوض کنی.
و به سمت اتاق رفت.
گلبرگ روی زمین نشست، اشکهایش روی صورتش شد.
این همه سختی حق او نبود.
***
رژ کالباسی رنگش را به لبهایش زد، ریمل مژههای بلند و مشکیاش را زیباتر جلوه میداد.
پالتوی صورتی خزدارش را به تن کرد، شلوار کتان سفید و کلاه سفیدش را با خزهای پالتویش ست کرد.
نیم پوتهای مشکیاش را که با خز سفید تزئین شده بود برداشت، برای این قرار خیلی هیجان داشت.
از اتاق بیرون رفت که صدای پدر آمد:
- ترلان
romangram.com | @romangram_com