#قطب_احساس_پارت_316
- آره چطور؟
- فکر کردم بنیامین زندهات نمیذاره.
- نه خوبم.
- چی شد؟ چرا یهو اون طوری کرد؟
- فردا میام دانشگاه صحبت میکنم.
صدای بنیامین آمد:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- شما دیگه دانشگاه نمیری.
گوشی را از گوشش فاصله داد و متعجب گفت: چی!؟
روبروی اپن ایستاد و گفت:
- شما دیگه دانشگاه نمیری.
گوشی روی زمین افتاد، مگر مهم بود که به دهها تیکه تبدیل شد؟
لب زد: چرا؟ نـ...نمیفهمم، چی میگی!
- سادهست، دیگه نمیخوام بری دانشگاه.
از آشپزخانه بیرون رفت و نالید:
- بنیامین میفهمی چی میگی؟
- گلبرگ حوصلهی تکرار ندارم، زنمی اختیارت رو دارم، نمیخوام بری جایی که من حس میکنم برای ناموسم امن
نیست!
دستش را از اپن گرفت تا نیوفتد.
اشک در چشمهایش جوشید، نمیخواست باور کند.
romangram.com | @romangram_com