#قطب_احساس_پارت_315

دیوونه نکن، دیوونهام نکن.
دختر با بغض گفت:آره مال توام، فقط مال تو.
روی کاناپه نشست و او را توی بغلش کشید.
برای اینکه آرامشش بیشتر شود، گلبرگ دستش را در موهایش فرو کرد و آرام مشغول نوازشش شد.
عقربههای ساعت به سرعت حرکت میکردند.
ساعتها گذشته بود و بنیامین همانند کودکی در آغوش مادرش به خواب رفته بود.
از ظهر گذشته بود که چشم باز کرد، به گلبرگی که بیحرکت روی پایش نشسته بود نگاه کرد و آرام گفت:
- ساعت چند؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |

لب زد: 4
- چه خوب خوابیدم.
بعد لبخندی زد و صاف نشست و ادامه داد:
- گرسنه شدم.
گلبرگ بلند شد و گفت: الان یه چیزی درست میکنم.
پایش خواب رفته بود، به آشپزخانه رفت.
مشغول پوست کردن سیب زمینیها بود که تلفن زنگ خورد
از روی اپن برداشتش و گفت: الو
صدای ترلان در گوشی پیچید: گلبرگ
- سلام
با نگرانی گفت: خوبی؟

romangram.com | @romangram_com