#قطب_احساس_پارت_314

از درد اشک در چشمهایش جمع شده بود.
از گلبرگ فاصله گرفت و گفت:
- این لبها فقط مال منه، حق نداری واسه کسی لبخند بزنی.
اشک را که در چشمهای همسرش دید ناباور گفت:
- فقط برای اینکه بوسیدمت گریه میکنی؟ این قدر ازم متنفری؟
گلبرگ با بغض نالید: بنیامین.
گلدان روی میز را به زمین زد و با فریاد گفت:
- به درک که ازم متنفری، مال منی حتی اگه ازم متنفر باشی.
اشکی روی گونش چکید و با هق هق گفت:
- چرا این طوری میگی؟ من دوستت دارم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

بنیامین داد زد:
- باید دوستم داشته باشی، گلبرگ باید دوستم داشته باشی.
روی باید تاکید داشت.
دستش را در موهایش فرو کرد و گفت:
- برای همین صبح بیدارم نکردی؟ میخواستی تنها بری از دستم راحت بشی؟ حالت ازم بهم میخوره نه؟
گلبرگ به سمتش رفت، دستش را دور کمرش حلقه کرد و برای آرام کردنش گفت:
- بنیامین عزیزم، خواهش میکنم آروم باش، من دوستت دارم، گلبرگ دوستت داره.
نفس عمیقی کشید، گلبرگ را محکم در آغوش گرفت و آرام گفت:
- آره دوستم داری، من دیوونهاتم، مالکتم، مال منی، حق نداری به هیچ مردی فکر کنی، همه محبتهات مال منه، من رو

romangram.com | @romangram_com