#قطب_احساس_پارت_313
احمدی "ببخشیدی" زیر لب گفت و از آنها دور شد.
گلبرگ به چشمهای سرخ بنیامین نگاه کرد.
بنیامین جزوه را از دستش کشید و پرت کرد روی زمین و از بین دندانهای به هم چسبیدهاش گفت:
- تو میای دانشگاه برای معاشرت با آقایون؟
ترلان با ترس قدمی عقب برداشت و گفت:
- آقا بنیامین...
بنیامین نگاه تندی نثارش کرد که حرف در دهانش ماسید.
بازوی گلبرگ را گرفت و گفت:
- دیشب بهت گفتم تحمل ندارم به مردی جز من فکر کنی؛ اما انگار توی گوش تو فرو نمیره.
- بنیامین به خدا...
بنیامین فشاری به بازویش آورد که آخی گفت.
انگار میخواست آبروداری کند که صدایش را بالا نبرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
دستش را به سمت خروجی کشید و درون ماشین پرتش کرد، در طول راه هی مشتش را به فرمان میکوبید و داد میزد:
- لعنتی مگه من چی کم دارم؟ چی؟ چی؟ چی؟ فقط یک پا؟ ولی من دوستت دارم لامصب.
و گلبرگ حتی جرات نگاه کردنش را هم نداشت.
وارد خانه که شدند نالید:
- بنیامین اشتباه میکنی.
داد زد: چی رو اشتباه میکنم؟ خودم دیدم چه لبخندی تحویلش دادی.
و بازوهایش را محکم گرفت و او را به خود نزدیک کرد.
romangram.com | @romangram_com