#قطب_احساس_پارت_311

- چون نمیخوام حتی یک لحظه هم به این فکر کنی کاش شوهرت سالم بود.
دستش را روی صورت بنیامین کشید و گفت:
- عزیزم چرا این کار رو میکنی با خودت؟ من هیچ وقت همچین فکری نمیکنم.
بنیامین سر گلبرگ را روی سینهاش گذاشت وگفت:
- با من بحث نکن و بخواب، همیشه سرت رو روی سینهام بذار، مطمئن باش هیچ کس بیشتر از من نمیتونه دوستت
داشته باشه.
و بدون حرف چشمهایش را بست.
امشب بنیامین خیلی ترسناک شده بود.
***
لباسهایش را پوشید، بنیامین هنوز خواب بود.
نخواست بیدارش کند، کولهاش را برداشت و آرام از خانه بیرون زد.
با تاکسی به دانشگاه رفت.
با دیدن ترلان روی نیمکت به سمتش حرکت کرد.
کنارش نشست و با لبخند گفت: سلام عشقم.
ترلان نگاهش کرد، خودش را در آغوشش انداخت و گفت: سلام برگ من.
گلبرگ نیشگونی از بازویش گرفت و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- تو آدم نمیشی؟ اصلا محبت به تو نیومده!
ترلان خندید و گفت:
- این محبتهات رو نگه دار خرج شوهرت کن.

romangram.com | @romangram_com