#قطب_احساس_پارت_310


- بگو فقط من رو دوست داری، بگو لعنتی.
با ترس گفت:
- به خدا فقط تو رو دوست دارم، به خدا فقط تو رو میخوام.
فشار دستش روی چانهاش کم شد، او را در آغوش کشید.
با لحن ملایمی که با چند دقیقه پیشش خیلی فرق داشت نالید:
- آره فقط من رو دوست داشته باش، حق نداری کَس دیگهای رو دوست داشته باشی، تو مال منی.
گلبرگ با ترس سر بلند کرد، نمیتوانست این تغییر ناگهانیاش را درک کند.
بنیامین پیشانیاش را بوسید و گفت:
- بریم بخوابیم؟
سر تکان داد، جرات مخالفت نداشت!
وارد اتاق شدند.
بنیامین لباسهایش را در آورد و با نیمتنه برهنه روی تخت خوابید.
گلبرگ کنارش نشست، پاچه شلوارش را بالا زد تا پای مصنوعیاش را باز کند که بنیامین مچ دستش را محکم گرفت و
او را سمت خودش کشید.
روی سینهی او افتاد.
گلبرگ متعجب نگاهش کرد که با اخم گفت:
- نمیخواد پام رو باز کنی.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- چرا؟

romangram.com | @romangram_com