#قطب_احساس_پارت_309

- برو تو ماشین.
به سمت ماشین دوید و سوار شد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

بنیامین هم سوار شد، در ماشین را آن چنان به هم کوبید که لحظهای حس کرد شکست.
داد زد: داشتی چی بهش میگفتی؟ لابد میگفتی یه شوهر بیعرضه داری که یک پاش مصنوعی، دوست داشتی شوهرت
شبیه اون سالم باشه؟! آره؟!
"آره" را داد زد.
بدن گلبرگ لرزید، به در چسبید و گفت:
- چی میگی بنیامین؟ دیوونه شدی؟
ماشین را روشن کرد و گفت:
- نشونت میدم دیوونه کیه.
سرعت ماشین زیاد بود.
چانهاش از بغض لرزید.
جلوی خانه ایستاد و از ماشین پیاده شد.
در سمت گلبرگ باز کرد و او را با خشونت بیرون کشید.
به خاطر پایش نمیتوانست تند راه برود؛ اما رفتارهایش پر از خشونت بود.
گلبرگ را درون خانه پرت کرد.
گلبرگ عقب عقب رفت و گفت: بـ...بنـ...بنیامین.
داد زد: خفه شو
خورد به دیوار، بنیامین روبرویش ایستاد، چانهاش را در دست گرفت و با داد ادامه داد:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

romangram.com | @romangram_com