#قطب_احساس_پارت_308

با قدمهای سریع ازش دور شد.
گلبرگ موبایلش را درآورد تا خودش را با آن سرگرم کند که صدای مردی مانع شد:
- چرا تو هوای به این سردی تنها نشستی؟
با اخم نگاهش کرد؛ اما او لبخند چندشآوری زد و کنارش نشست.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

گلبرگ خودش را کنار کشید و با لحنی عصبی گفت:
- برو رد کارت.
- من که کاری ندارم خوشگله.
- پاشو برو، الان شوهرم میاد حسابت رو میرسه.
- جوجو تو شوهر داری؟
صدای غضبناک بنیامین آمد:
- آره مرتیکهی بیناموس.
و لیوان ذرتها را روی زمین انداخت.
بعد یقه پسر را در دست گرفت و بلندش کرد.
هرچه آن پسر تقلا میکرد فایدهای نداشت و مشتهای بنیامین نثار صورت خون آلودش میشد.
کمی که گذشت گلبرگ دید آن پسر دارد جان میدهد، به سمت بنیامین رفت و داد زد:
- بنیامین بسه.
نگاه بنیامین سمت او چرخید
و دستش از دور یقهی آن پسر کمی شل شد و او هم از فرصت استفاده کرد و فرار کرد.
گلبرگ از نگاه بنیامین ترسیده بود، بنیامین غرید:

romangram.com | @romangram_com