#قطب_احساس_پارت_307
بیحرف سوار شد، منتظر برسام ماند.
برسام با کمی تاخیر سوار شد، ظرف لبوی جدیدی در دست داشت.
روناک سعی کرد ذوقش را نشان ندهد پس با دلخوری ساختگی به روبرو خیره شد و دست برسام را نادیده گرفت.
برسام پنجره را پایین کشید تا ظرف لبو را بیرون پرت کند که روناک بیشتر از این ناز کردن را جایز ندانست و فوری
گفت:
- صبر کن صبر کن، بده میخورم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
برسام چشم غرهای رفت و ظرف را به دستش داد.
روناک با لذت شروع به خوردن کرد.
وعده غذاییاش کمی زیاد بود؛ اما هیکل مناسبی داشت.
ظرف خالی را روی داشتبورد گذاشت و سرش را به صندلی تکیه داد تا بخوابد.
۹۰دقیقهای در همان حال ماند.
برسام کتش را روی او انداخت، روناک لبخند محوی زد و کم کم به خواب رفت.
***
قدمهایشان آرام بود.
بوی خوش ذرت مکزیکی بینی گلبرگ را نوازش میداد.
بنیامین که انگار متوجه شده بود به نیمکتی اشاره کرد و گفت:
- بشین تا برم بخرم.
متعجب گفت: تو از کجا فهمیدی دلم ذرت مکزیکی میخواد؟
بنیامین خندید، گلبرگ هم لبخندی زد و روی نیمکت نشست.
romangram.com | @romangram_com