#قطب_احساس_پارت_306

از آن بالا چراغهای شهر خیلی زیبا به نظر میآمد؛ اما اجازه جلوه به ستارگان نمیداد.
صدای برسام از کنارش آمد:
- بگیر.
به سمتش چرخید، با دیدن ظرف لبو لبخندی زد و از دستش گرفت.
نتوانست تشکر نکند پس زیر لب گفت:
- ممنونم.
بعد تکهای لبو سمتش گرفت که برسام گفت:
- نمیخورم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

به زور لبو را به دهانش چسباند.
برسام خواست سرش را برگرداند که روناک نگذاشت و محکم به لبهایش فشار داد؛ چون قدش کوتاه بود روی
پنجههای پایش بلند شد.
زمین از برف یخ زده بود.
پایش سر خورد، ظرف لبو از دستش افتاد و خودش هم به عقب مایل شد که برسام کمرش را گرفت.
روناک با هر دو دست یقه برسام را چنگ زد، از ترس به نفس نفس افتاده بود.
برسام با خشونت به عقب هلش داد و گفت:
- راه رفتن هم باید بهت یاد بدن؟
سرش را پایین انداخت.
لبوهای بیچاره روی زمین پخش شده بودند، با مظلومیت نالید: لبوهام
برسام غرید: برو تو ماشین.

romangram.com | @romangram_com