#قطب_احساس_پارت_305
- لباسهای من که گرمه.
برسام پوزخندی زد و این معنی رد کلامش را داشت.
پیتزاها را روی میز چیدند.
روناک که بسیار گرسنه بود شروع کرد به خوردن، نصف پیتزایش را که خورد متوجه نگاه خیره برسام شد و پرسید:
- چیه؟
برسام که انگار تازه به خودش آمده بود شانهای بالا انداخت و گفت:
- هیچی، اگه میخوای مال من رو هم بخور.
روناک اخم کرد و گفت:
- خب چیه گشنمه، غذا خوردن تو فرهنگ شما جرمه؟
برسام تکهای از پیتزایش را برداشت و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- خیلی خب، غذات رو بخور، خستهام.
روناک پشت چشمی نازک کرد و تمام پیتزایش را با اشتها خورد؛ اما برسام فقط نیمی از پیتزایش را خورده بود.
هردو بلند شدند و بعد از تسویه حساب بیرون رفتند.
بوی لبو که به مشام روناک خورد دلش ضعف رفت و با هیجان گفت:
- برسام لبو میخوام.
به طعنه جواب داد:
- بعد از خوردن یک دونه پیتزا جا داری چیز دیگهای هم بخوری؟
روناک صورتش را به حالت قهر برگرداند، قدمهایش را تند کرد و از برسام جلو افتاد.
کنار ماشین که نزدیک پرتگاه پارک شده بود ایستاد و به پایین نگاه کرد.
romangram.com | @romangram_com