#قطب_احساس_پارت_304

ماشین در بام تهران توقف کرد.
لبخندی که زد ناخواسته بود، برسام از تمام علائق این دختر خبر داشت.
نگاهش کرد که برسام دستهایش را به بغل زد و گفت:
- داره برف میاد، برو از خودت سلفی بگیر.
روناک با پرویی گفت:
- سلفی حال نمیده.
برسام در را باز کرد و پیاده شد.
موبایل را از روناک گرفت و رویش تنظیم کرد.
روناک هم در هر جایی در ژستهای مختلف از خودش عکس میگرفت.
کنار تیر چراغ برقی ایستاد، دندانهایش از سرما بهم میخورد و بینیاش سرخ شده بود.
برسام لبههای کتش را به هم نزدیکتر کرد.
خیال خامی بود که روناک داشت، آن پسر آن قدر جلتنمن نبود که کتش را به او بدهد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

بعد از گرفتن عکس با برسام به رستوران روی کوه رفتند.
گرمی رستوران لذت بخش بود، هردو پیتزا سفارش دادند.
روناک دستهایش را به هم مالید و گفت:
- امروز هم هوا خیلی سرد شده بود.
برسام سر تکان داد، دستی در موهای مشکیاش کشید و گفت:
- وقتی لباسهات گرم نباشه هم سردت میشه و هم سرما میخوری.
روناک نگاهی به خودش کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com