#قطب_احساس_پارت_303

روناک نگاهش کرد، دیگر نمیدانست چه باید بگوید.
"ببخشیدی" زیر لب زمزمه کرد و با قدمهای سریع از کنارش گذشت.
تا شب کلاس داشت، با خستگی از کلاس بیرون زد.
صدای اردیان از پشت سرش آمد:
- ماشینتون رو درست کردم.
روناک چرخید سمتش و گفت:
- ممنون؛ ولی سوئیچش از کجا آوردین؟
سوئیچ را سمتش گرفت و گفت:
- رو ماشین جا گذاشته بودین.
- ممنون.
اردیان گازی به موتورش داد و رفت.
روناک به سمت پارکینگ قدم برداشت که صدای بوق ماشینی را شنید.
به سمتش چرخید، برسام با چشمهای وحشی نگاهش میکرد.
روناک سوئیچ ماشین را نشانش داد که برسام اشاره کرد سوار شود.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

روناک هم نفسش را بیرون داد و سوار شد.
در را محکم به هم کوبید و به روبرو خیره شد.
برسام ماشین را راه انداخت.
برف کم کم شروع به باریدن کرد.
مسیر جاده برای روناک آشنا نبود؛ با این حال سوالی نپرسید.

romangram.com | @romangram_com