#قطب_احساس_پارت_302

بغضش را قورت داد، همیشه با دیدن این مرد بدنش یخ میکرد.
از خانه بیرون رفت و بیحرف سوار ماشین شد.
میخواست طوری رفتار کند که برسام متوجه دلخوریاش بشود.
تا دانشگاه حرفی بینشان رد و بدل نشد.
روناک بدون خداحافظی ماشین را ترک کرد، میدانست این کار بازی با دم شیر است؛ اما زیادی از آن مرد دلخور بود.
وارد دانشگاه که شد دلش میخواست اردیان را پیدا کند و به خاطر بدقولی دیروزش عذرخواهی کند.
از طرفی دیروز در کلاس شرکت نکرده بود و یک عذرخواهی هم به استاد فرحزاد بدهکار بود.
در دل برسام را لعنت کرد.
میدانست شاید درست نباشد؛ اما به سمت پاتوق همیشگی اردیان و دوستانش حرکت کرد.
با فاصلهی کمی از آنها ایستاد.
یکی از دوستانش متوجهاش شد.
با آرنج به پهلوی اردیان زد.
روناک را دید، بلند شد.
چیزی به دوستانش گفت و به سمت روناک آمد.
روبرویش ایستاد که روناک گفت: سلام.
- سلام.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

روناک لبش را به دندان گرفت و آرام گفت:
- بابت دیروز متاسفم.
- عیبی نداره، حتما مشکلی داشتین.

romangram.com | @romangram_com