#قطب_احساس_پارت_301


و با داد ادامه داد:
- توضیحت رو میشنوم.
- ماشینم خراب شد، ماشین گیر نیاوردم، مجبور شدم با موتور یکی از بچهها بیام، کتش رو انداخت روم سرما نخورم.
با خشم دستهای روناک را گرفت و غرید:
- تو سوار موتور یه مرد غریبه شدی؟!
با ترس گفت:
- ماشین گیرم نیومد.
- چرا به من زنگ نزدی؟
- میدونستم نمیای.
- تو غلط کردی میدونستی.
و فشاری به دستهایش داد که آخی گفت.
برسام با د اد گفت: دیگه تکرار نشه.
سری به نشانهی مثبت تکان داد که فشار دیگری به بازوهایش آورد.
اشک در چشمهایش جمع شد
- نشنیدم!
- چشم، چشم هر چی تو بگی!
به عقب هولش داد و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- تو ماشین منتظرتم.

romangram.com | @romangram_com