#قطب_احساس_پارت_299
- با چی میری؟
- با آقا سالار.
کوروش اخم ریزی کرد و گفت:
- مواظب خودت باش.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
و برگشت داخل اتاق، سالار سری به نشانه تاسف تکان داد.
سوار ماشین که شدند ترلان متوجه شد سالار سخت در فکر فرو رفته است.
انگار داشت برای خوب شدن حال سمیر برنامه میریخت.
***
با شنیدن صدای اقدس که به برسام سلام میداد لرز بر تنش افتاد.
فوری برق را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید.
میخواست وانمود کند خواب است.
صدای در که آمد چشمهایش را بست، میترسید مبادا پلکهایش بلرزد و رازش را لو دهد.
برسام با قدمهای آرام به سمت تخت آمد و روبرویش روی زانو نشست.
گرمی دستی که صورت سردش را لمس میکرد تنش را لرزاند.
کم کم دستش میان موهای قهوهای دخترک فرو رفت و شروع کرد به نوازش کردن.
صدای زمزمه وارش به گوش روناک رسید:
- امشب که خوابیدی و از زیر تنبیهات در رفتی؛ ولی فردایی هم در کار خواهد بود.
و سرش را نزدیکتر برد، نفسهای گرمش به صورت روناک میخورد.
ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com