#قطب_احساس_پارت_298

سالار دستش را به علامت سکوت جلوی بینیاش گذاشت.
ترلان بلند شد و همراه سالار بیرون رفت.
نگاهش کرد و گفت: نمیاد.
سالار سر تکان داد و گفت: آره برای شروع زود بود.
- پس باید چهکار کنیم؟
- باید بهش روحیه بدی.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- دیدی که چطوری صحبت کرد!
- خب اون الان عصبیه، چه انتظاری ازش داری؟ درست میشه، باید مدارا کنی.
ترلان لبخند محوی زد و گفت:
- باشه، من دیگه میرم، از کوروش هم خداحافظی کن.
- ماشین داری؟
- نه چیزی ازش نموند؟
- بذار من برسونمت.
- نه با تاکسی میرم.
- هوا سرده، چقدر تعارف میکنی!
ترلان با لبخند موافقتش را اعلام کرد.
از پنجره برای کوروش سر تکان داد که آمد بیرون و گفت: بله؟
سالار: من و ترلان میریم.
کوروش ترلان را نگاه کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com