#قطب_احساس_پارت_297
لب زد: تو که باز اینجایی
ترلان با اوقات تلخی کنارش نشست و گفت:
- مثلا من مهمونم.
کوروش از درون یخچال آبمیوهای برداشت، همانطور که سرش را باز میکرد گفت:
- عادت کن ترلان، سمیر همیشه همین طوری حرف میزنه.
سمیر به زمین خیره شد.
سالار گفت:
- سلام سمیر جان، شناختی؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
سمیر بیحوصله نگاهش کرد و رو به کوروش با طعنه گفت:
- اگه میخوای اینجا رو کاروانسرا کنی من میتونم برم یه اتاق دیگه.
کوروش تلخ خندید و گفت:
- خوبه که حرف میزنی.
و لیوان آب پرتقال را سمتش گرفت.
سمیر نگاه سردی به کوروش انداخت و دستش را رد کرد.
ترلان با ذوق گفت: سمیر میای بریم مسافرت؟
سمیر بیحرف به زمین چشم دوخته بود.
دوباره گفت:
- سمیر، سمیر
سمیر آخر را داد زد؛ اما سمیر مثل مجسمه بیحرکت نشسته بود.
romangram.com | @romangram_com