#قطب_احساس_پارت_296
گارسون قهوهها را روی میز چید که سالار پرسید:
- نمیدونی اونی که اون روز تو جاده بهتون حمله کرد کی بود؟
ترلان قهوه را مزه مزه کرد و گفت:
- نه، من با هیچ کس دشمنی ندارم.
- من میگم اینها میخواستن کوروش رو بکشن قبول نمیکنه.
خندید که کوروش گفت:
- امروز خیلی مزه پروندی آقا سالار.
- تو هم امروز خیلی بیاعصاب بودی آقا کوروش.
کوروش به ترلان نگاه کرد و خواست حرفی بزند؛ اما پشیمان شد.
ترلان پرسید:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- به نظرتون بریم دیدن سمیر؟
سالار: موافقم.
بعد از خوردن قهوهها از کافی شاپ خارج شدند.
تا آسایشگاه راهی نبود.
در کنار کوروش قدم برمیداشت، ده دقیقهای در راه بودند تا رسیدند.
سمیر باز هم نگاهش را از دیوار روبرویش نگرفت.
ترلان روبرویش ایستاد، دستش را مقابلش تکان داد.
مردمک چشم سمیر چرخید سمتش.
ترلان لبخندی زد و گفت:سلام
romangram.com | @romangram_com