#قطب_احساس_پارت_295
ترلان سرش را خجالت زده پایین انداخت.
کوروش آرام گفت: اگه یه پیشنهاد سفر بهت بدم قبول میکنی؟
ترلان متعجب سر بلند کرد که سالار مردانه خندید و گفت:
- حالا داداش، شاید ما میخواستیم مجردی سفر کنیم.
کوروش چشم غرهای نثارش کرد و گفت:
- اگه بخوایم سمیر رو با خودمون ببریم وجود ترلان واجبه.
ترلان آرام گفت:
- من نمیتونم.
کوروش: چرا؟
- پدرم نمیذاره.
سالار با شیطنت گفت:
- اگه بیام عاجزانه درخواست کنم دخترش رو سه چهار روزی بهم قرض بده و قول بدم خوب مراقبش باشم چی؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
کوروش جعبه دستمال کاغذی را سمتش پرت کرد که قهقهاش به هوا رفت.
ترلان لبخند محوی زد و گفت:
- نمیدونم، شاید اگر دوستم و همسرش هم باشن پدرم رضایت بده.
- پس باهاشون صحبت کن.
سر تکان داد و رو به سالار گفت:
- تا کی تهران هستین؟
- تا وقتی آقا سمیر درمان بشن مهمون کوروشم.
romangram.com | @romangram_com